خرید بک لینک

پـَچ مـــــاتــا و تشت آب یخ

پست یکی از دوستان رو دیدم توی وبلاگش در مورد درگیر آدم‌ها شدن بود. پست خوبی بودوبه نظرم کاملاً در مورد من صدق می‌کرد. با این موضوع یاد خودم افتادم که چقدر درگیر آدمای اطرافم شدم، چقدر براشون از خودم، از همه جهات زندگیم مایه گذاشتم.

یاد ماتا افتادم. اینکه چطور با حرفاش، با برنامه‌هایی که ریخته بود منو بازی داد. فکر که نه، یقین داشتم احساسش واقعیه و تعصبش رو کشیدم. هر چقدر بهم گفتن این به درد نمی‌خوره، مشکل داره، هر چقدر از بدیاش گفتن، تو گوش من نرفت که نرفت. من تجربه‌ای توی عشق و عاشقی نداشتم او ولی حرفه‌ای بود. اینقدر پر و بال داد بهم، انقدر جرات داد که با خونوادم درگیر شدم و چند ماه دور از اونا زندگی کردم. پدرم خونه رو عوض کردن و من مدت‌ها نمی‌دونستم حتی خونشون کجاست. تنها، تنهای تنها بودم. حتی بهترین دوستام ازم فاصله گرفتن.

تا عمر دارم اون روز رو یادم نمی‌ره. عصر جمعه‌ای که توی کارگاهی که کار می‌کردم و شبا همونجا می‌خوابیدم، رادیو گوش می‌کردم،پشت پنجره به رفت و آمدهای تموم نشدنی خیابون نگاه می‌کردم. آفتاب داشت غروب می‌کرد ولی دو روز بود که من کلمه‌ای حرف نزده بودم، باهیچکس. حتی آدم‌های توی خیابون هم انگار من رو طرد کرده بودن. اما دلم خوش بود به بودن ماتا و عشقمون که قراره باهاش یه آینده عالی بسازیم.

می‌دونی، فکر می‌کردم همه نداشته‌هام با بودنش جبران می‌شه. همه کمبودهام با یه پَـچ بهم اضافه می‌شه، اونوقت من قدرتمندترین مرد این شهر بودم. من آماده بودم براش هر کاری بکنم، و چه کارها که نکردم...

قلبم رو پاک و زلال کف دستم گرفتم و تقدیمش کردم. فکر می‌کردم ارزشش رو داره، اما... با نقش‌هایی که بازی کرد، با خنجر دروغ‌هاش،این باارزش ترین داراییم رو تیکه تیکه کرد.

یک‌دفعه من موندم و یه روزگار خراب و یه آینده سوخته. کسی نبود منو بفهمه. یعنی بودن کسایی که از سر دلسوزی راهنمایی کردن، و شاید تا حدی حرفشون درست بود، اما من نمی‌شنیدم، نمی‌فهمیدم، کر و کور بودم. عشق و تعصبم داد می‌زد که او بهترین و پاک‌ترین دختریه که تو زندگیت می‌تونی ببینی. انگار یه دیوار بتنی جلو همه استدلال‌ها و شواهد بد بودن ماتا رو گرفته بود.

ودرنهایت، حقیقت مثل یه تشت آب یخ رو سرم ریخت. منِ بهت‌زده، دل‌مرده و تنها، ضعیف‌ترین و بی‌پناه‌ترین موجود روی زمین بودم.

زندگی برام تموم شد. چیزی برام باقی نمونده بود. همه چیزم رو سر یه آدم دورو قمار کردم و باختم.

تصمیم گرفتم همه چی رو تموم کنم. اون شب اینقدر گریه کردم که بالشم خیس بود.کاتروازسالن تولید اوردم ونامه هاموازپشت اشک هاکه نمیذاشتن درست خطوببینم نوشتم. دو روز بود چیزی نخورده بودم و فقط زار می‌زدم و فحش به خدا و به زمین و زمان می‌دادم.بی خبراز لطفی که اودرحقم کرده، انگار تمام دعاها و ارزوهام داشت براورده میشد امامن نمیفهمیدم که این ادم پَست شخص موردنظرنیست، معجزه خدا این بود که از شدت گریه و گرسنگی بی‌هوش شدم، یا شاید هم خوابم برد. صبح اول وقت، وقتی چشم باز کردم، صاحبکارم بالای سرم ایستاده بود. بی‌شک برگه‌ها و تیغ و وضعیتم رو دیده بود. اما چیزی به روی خودش نیاورد. فقط آروم صدام کرد. بی‌رمق و گیج بیدار شدم. به زور صبحونه‌ای بهم خوروند و تا عصر اونجا موند. بعدازظهر پدر اومد پیشم. رویی نداشتم که بهش نگاه کنم. خیلی اذیتشون کردم تو این مدت، خیلی سختی‌ها دیدن. اما نشونم داد که می‌تونم برگردم پیش خونوادم.

..........

و من، بعد از همه اینها که دو خط از ماجرای هفت‌جلدی بود،یه نفرین، حتی یه دعای بد در مورد ماتا نکردم. شاید باز احترام عشق رو نگه داشتم. نه برای اون، برای خودم. برای اون پسر ساده‌دلی که یه روزی قهرمان قصه خودش بود.

آمارگیر وبلاگ

موزیک پلیر

B L O G F A . C O M

برچسب: نویسنده: stronghold تاريخ: سه شنبه 23 تير 1405 ساعت: 16:29

صفحه بندی