دوست دارم برگردم به گذشته و همونجا بمونم، اونموقع ها که پاک و منزه بود همه چی، چی بود این دنیای کوفتی این روزگاربدردنخور...
دوست دارم برگردم به همون روزهای سرد پاییز که آهنگ وبلاگم باتصویرطبیعت ازتلویزیون پخش میشد...
دوست دارم برگردم به روزهایی که برف زیاد بود با چکمه های پلاستیکی سبز که پاداخلش مثل آجرمیشد و انگشتها به مرزسیاه شدن ازسرمامیرسید میدویدیم وبا خیال خودمون به جای دستکش نداشته مون جوراب زنانه دست میکردیم و برف بازی میکردیم.
دوست دارم برگردم به روزهایی که مادرم رو نمیشناختم و پدرم رو نمیدیدم وفقط حرفش بود که میره ماموریت....
دوست دارم برگردم به روزهایی که با یه سکه ده تومنی میرفتیم بقالی تخمه سیاه میخریدیم که بیشتربشه مغازه دارهم پلاستیک نمیداد میگفت: بال لباستو بگیر، وتخمه ها ازکفه ی گردو بزرگ ترازو باخاک و نمک تهش سرازیر میشد تو دامنمون وماپابرهنه و خوشحال با صورتهای چرک میدویدیم توکوچه ها.
دلم میخواد برگردم به روزهایی که باپدربزرگ ومادربزرگ کشاورزم سرزمین بازی میکردم، کارمیکردم و غروب موقع برگشتن میموندم تاپیاده بامادربزرگ راه برم که تنهانباشه چون اون نمیتونست سوار الاغ بشه، موتوروماشینمون کجابود...
دلم میخوادبرگردم به اونموقع که بزرگترین آرزویی که تودلم داشتم وتو حرم امام رضادعاکردم این بود که بابام برام یه تفنگ اسباب بازی بخره که هیچوقت نخرید....
دلم میخواد برگردم به اون دورانی که جلوی یاماها۱۷۵زردرنگ بابام مینشستم و چون بهم اعتماد میکرد وقسمتی از فرمونو دستم میداد فکرمیکردم من راننده ام و چقدرهیجاان داشتم.
دلم میخواد برگردم به روزهایی که برای خوردن هیچی نبودتوخونه پیرمرد جزنونی که روی آتیش گرم شده بودوبوی قسمتهای سوختش همه جاروگرفته بود و چندتا پیازقرمز از برداشت اخرتابستون ولی هرچی که بود بی غر و منت همه کنارهم میخوردند.
دلم میخواد برگردم به همون دورانی که مزه نارنگی رو نمیدونستم و نمیدونستم رنگ اصلیش سبز نیست واونچیزی که برای ماآوردن میوه ی ِخرابِ ته بارِ میوه فروشی ِهمسایه اس اما ما راضی و سرخوش میخوردیم.
دلم میخواد برگردم به همونموقع که وقتی داداش کوچیکمو دیدم اینقدربیهوا بهش دست میزدم که مطمئن بشم واقعیه واخرگریش دراومد...
دلم میخواد برگردم به اون روزهایی که بعداز ختنه منوتحویل گرفتن ویه ظرف پیاله مانندعسل که مادربزرگ خدابیامرزم لای تشک هاقایمش میکرد وبعداز خلوتی خونه بهم یه مقدارمیداد، حتی یکی دوبار پفکهای ذرت نمکی مینوروهم دیدم ازونجا میاره چون پیرزن عاشق پفک بود.
دلم میخواد برگردم به اون ظهرتابستون که توراه بیابون ازکنار جوهای سیمانی ابیاری مزرعه هارد میشدیم و باعمه کوچیکم که خیلی باهم رفیق بودیم رفتیم ابتنی، توی جوی اب درازمیکشیدیم و اب پرفشاراونموقع ها بدن لاغرو نحیفمونو تو جوی اب سرمیداد و ما ذوق میکردیم. من حتی سوزش و خراشهایی که ازسیمانها برداشته بودیم و بعداز رفع سرخوشیمون کمکم متوجهش شدیم روهم دوست دارم.
هرچی فکرکنم تموم نمیشه... من دوست دارم برگردم به همون موقع، همون موقع که وضعیتمون اگربحرانی بود زندگیمون پربوداز کمبودها، اما دردی رو درک نمیکردیم خوش بودیم و فکرمیکردیم دنیاهمینه... دوست دارم برگردم به گذشته ها و همونجابمونم یاهمونجا توی کودکی بمیرم و تمام.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن۱:خدامیدونه الان که مینویسم چقدربخاطر اون پسربچه قلبم سوخت این اهنگم که لعنتی خوده خوده تصویرسازیه.
B L O G F A . C O M
برچسب:
نویسنده: stronghold